تقدیم به خس و خاشاک

از سوراخ درب
دنیا را می نگرم
و کمی آنطرف تر
در پشـــــت دیوار
خود را نشسته بر پشت خدا می بینم.
آری
آری
از این سوراخ کوچک
همه جیــــــــــــز را
همه کـــــــــــس را
به وضوح می بینــم
بایــــــــــــــــــدها
نبایــــــــــــــــدها
شایــــــــــــــدها
و ........
و اکنـــــــــــــــون
تمامـــــی شان را
خود من
به تاراج قضاوت گذاشته ام.
قضاوتی که تنها یک دلیل داشت:
یقیــــــــــــــن پوشالی مــن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
...(سه نقطه های زندگی)

زنگوله ها می خوانند؛
ساعت ها در حال گذرند
و
صدای ناقوس مرگ ؛ همانند صدای برادران تنی ام
در حال نالیدن است.
هردوازده ساعت ؛ دوازده بار صدای این ناله را می شنوم.
و اکنون
صدای بیست و پنجمین ناله است که نواخته می شود.
بابام می گفت :صدای چهلمین ناله را که شنیدی دیگر برایت فرقی نمی کند که تو برده ای یا برده دار ؛ مومنی یا ملحد ؛ و یا اینکه بین دو حرف چیزی برای دیدن هست و یا نیست و یا همان دو حرف است.
او باور داشت که دیگر برایت تفاوتی ندارد که حجرالاسود با تفاله های کمونیست هم مرز شده است.
و یا
در آب حوضچه مقدس که می خواهند مغزات را تغسیل دهند ؛ شاشیده باشند.
پدر میگفت:
زخم های معده ات خوب می شود ؛ اگر و تنها اگر ؛آرام و آهسته ؛ به آنان دروغ بگویی.
او می گفت : کاش یادم می رفت که چگونه عریان؛
زن روسپی ایی که از انتهای کوچه ی نصوح می گذشت تنها به جرم پذیرفته نشدن توبه اش؛ بر تیر چراغ برق تازیانه می خورد.
و یادش بخیر ؛تمام خاطرات بابا هنگامیکه او می گریست به خاطر تمام دیدهایش ؛ شنیدهایش.
بابا می گفت؛ هنگامیکه صدای شصت و سومین ناله را می شنیدم ؛ تنها کارگر تخلیه زمان را به جرم اینکه ؛ آهسته ؛به آشغالی ؛گفته بود دوست ات دارم به زیرزمین ابد اخراج شد.
و خوشا به حال پدر که تنها شصت و سه ضربه را شنید .
و حقیقتآ که چیزی نشنید.
اتاق کوچک من
دیشب شروع کردم به رنگ کردن اتاقم
یک رنگ روشن و زیبا
سقف اش را به رنگ آسمان در آوردم
سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــاه لاجوردی!!!
دیوارهایش را همانند رنگ دریا در آوردم
سیــــــــــــــــــــــــــــــــاه لاجوردی!!!
کف اش برایم مهمتر بود
رنگی که متناسب با رنگ آسمان و دریا باشد
رنگ رنگین کمان طبعییت
سیــــــــــــــــــــــــــــــاه لاجوردی!!!
پنجره های اتاقم ؛ رو به دریا باز می شود
آن را رنگ متفاوت دگر زدم
سیـــــــــــــــــــــــــــاه لاجوردی!!!
و درب اتاقم ؛که به درون دلم باز میشد
یک تابلوی بزرگ بر روی آن زدم
تابلویی که تمام فضای درب را پر می کرد
با خطی درشت و رنگ زیبای
سیـــــــــــــــــــــاه لاجوردی!!!
نوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــم
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
اطلاع ثانوی
تنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس ممنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از آن روز به بعد نمی دانم چرا؟؟؟
هر که را ؛که به اتاقم دعوت می کنم ؛فقط مرا بهت زده می نگرد؛ و سپس بی سخن پا به فرار می گذارد!!!
سال نو مبارک
با توجه به اینکه از تاریخ ۲۶/۱۲/۱۳۸۷ در مسافرت هستم و دسترسی به اینترنت برایم بسیار دشوار است ؛ لذا نتوانستم مطلبی را برای آغاز سال جدید آماده کرده و در وبلاگم قرار داده و از تمامی عزیزانی که با نظرات ارزنده شان ؛مرا در این مدت یاری رساندند ؛ نهایت تشکر و سپاسگزاری را دارم و از تمام شما بزرگواران طلب عفو و بخشش ؛ بخاطر نرسیدن و نبود وقت کافی برای پاسخ به مطالب اخیرتان را ؛ خواستارم.
در پایان برای شما عزیزان آرزومندم که سال ۱۳۸۸؛ سالی همراه با خیر و برکت ؛و توام با شادابی و سلامتی ؛و زیستن در کنار یکدیگر همراه با مهر و عطوفت و مهربانی ؛ در پناه الطاف بیکران پرودگار باشد .
ناله ی سپیدار
درخت سپیدار تنومندی را دیدم
که تشییع می شد
خنده ی تبر زن
گریه ی تبر
- مراسم خاکسپاری -
و
دیگر هیچ
...

...
رسم مان بر این است
که همیشه در مراسم خاکسپاری
مرده را در ذهن
مرگ را در گورستان
مدفون کنیم.
نقاره زن - بزن
بزن بر طبل تو خالی کلماتمان ؛ بر هیبت پوشالی مترسکان باغ اندیشه مان ؛ که مغزشان خوراک کلاغان و کرکسان خیابان کناری شده است.
نقاره زن - بزن
بزن بر هیبت دروغین انسانی انسانیتمان، بر نقاب گذاشته از صداقت و یکرنگی مان ؛ که آهسته و پیوسته در حال دریدنش می باشیم.
نقاره زن - بزن
بزن با سیلی؛ محکم؛ بر گوش خدایی که در همین نزدیکی ها مرده است ؛ بزن بر چشمان ایمان ، تعصب و جهل مان که دیگر اینگونه ، مزوررانه، روزه مان را؛ با دزدیدن ،غذای یتیمان باز نکنیم.
نقاره زن - بزن
بزن بر طبل بی عاری مان ؛ که مدعی جانشینی خدا بر روی زمین اش هستیم، و اینگونه اسفناک ،خدایمان را - (نه بت مان را)-در پستوی صندوق خانه ی ذهن مان ، از ترس شرک وجودمان؛ مخفی ساخته ایم.
نقاره زن - بزن
بزن بر آستان غرور و شعف مان، که شاید یادمان آید که روزگاری در این بیشه ؛ شیری نیرومند غرش می کرد.
نقاره زن - نزن نزن تا مبادا از خواب غفلت بیدار شویم،تا مگر نشنویم صدای جشن و پایکوبی ، ... رقصان در این بیشه را.
نقاره زن- نزن
تا ...
اندیشه متفکران جهان
-آزادی اندیشه و قلم و زبان و مجامع و غیره ؛ موجب آبادانی و عمران است.(دهخدا)
-اگر نتوانیم به آزادی زندگی نماییم ؛ بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال کنیم.(گاندی)
-انسان آزاد آفریده شده است ؛ حال آنکه همه جا در زنجیر است.(ژان ژاک روسو)
-آزادی کسی که به آزادی خود می نازد ؛ نوعی بردگی است.(ولتر)

-کتاب در وطن همدم خوب و در بلاد بیگانه آشنای خوبست.(حافظ)
-بهترین آبروی اتاق پذیرایی ؛ کتاب است ؛ آری یک قفسه کتاب از هر تجملی آبرومندتر است.(فونلن)
-هرگز ؛ حتی به صمیمی ترین دوستان خود کتاب ؛ امانت ندهید ؛ چرا که در کتابخانه ی من فقط کتابهایی وجود دارند که از دیگران به امانت گرفته ام.(اناتول فرانس)
-جامعه به دور ازکتاب همان توحش است.(دواستال)
-هر جامعه ای که از سوی کتاب حمایت نشود ؛ محکوم به فناست.(دوگل)
-کتابخانه برای کودکان ساختن بهتر است تا بازداشتگاه و چوبه ی دار برای بزرگسالان.(ناشناس)
-کوچکی و بزرگی جامعه مهم نیست ؛ میزان علاقه ی افراد به کتاب مهم است.(پوشکین)
-من با کتاب خوب تغذیه می کنم؛ تا با سخنان دلپذیر.(مولیر)
-دانشگاه واقعی جایی است که مجموعه ای از کتابها در آن جمع آوری شده باشد.(کارلایل)
-کتاب ستون تمدن قرن بیست ویکم و مطبوعات است.(روزولت)
-کتابخانه ی ارزشمند ؛ در بر دارنده ی دارایی های گرانبها در اتاق های کوچک است.(سوفوکل)
-در کتاب تاریخ چیزی نیست به جز تابلویی از جنایت ها؛خیانت ها و خیانت ها.(ناشناس)
-ارزش یک کتاب قیمتی نیست که در مقابل آن می پردازیم.(مونتسکیو)
-بدون حکومت ممکن است زندگی کرد ؛ ولی بدون کتاب ممکن نیست.(لنیکن)
-اگر مادر نباشد جسم انسان به وجود نمی آید و اگر کتاب نباشد؛ روح انسان پرورش نمی یابد.(پلوتارک)
-ما نه تنها باید کتابهای خود را دوست بداریم؛ بلکه باید سعی کنیم ؛ وجود ما خود به منزله ی کتاب خوبی باشد که دیگران از ما سرمشق بگیرند.(فتلون)
-کتاب ؛ بزرگترین اختراع بشر است.(امیل زولا)
-مطالعه اثری در روح می گذارد که ورزش در بدن.(ریشاد)
-مطالعه زندگانی بزرگان فکر را روشن و روح را بزرگ و همت را قوی و دل را شاد می کند.(گاندی)
-مطالعه کتاب ؛یعنی استحمام مغز.(شکسپیر)
-نویسنده هوشیار وظیفه اش همیشه اهتمام به واقع بینی و آزادگی و اعتقاد به داشتن تعهد و رسالت اجتماعی در نویسندگی است.(پورداود)
-وظیفه ی نویسندگان و خوانندگان ؛ آگاه کردن مردم به حقوق خویش؛بیان دردها و رنجهای آنان و دفاع از حقوق ستمدیدگان اجتماع است.(زرین پور)
-بهترین راه اصلاح جامعه این است که بدانیم وظیفه ی آینده ادبیات نویسندگی چیست.(ناشناس)
-آنچه عاید جامعه می شود دانش و بینش و آگاهی و تجربه است و آنچه به نویسنده بر می گردد ؛ تحسین خلق و شهرت حقیقی و نیکنامی است.(ناشناس)
-نیروی قلم از هزار شمشیر موثرتر است و سبب تغییرات عمیق اجتماعی و سیاسی و حتی نظامی شده است.(دستغیب)
-اگر نویسنده منظورش از نوشتن ارتزاق از راه قلم باشد ؛ بسیار دشوار است که افکار عالی در سر بپروراند.(روسو)
-هم چنانکه در انتخاب دوست برای خود دقت می کنید ؛ در انتخاب نویسنده برای خواندن دقت کنید.(رسکامون)
-نویسنده کسی است که پیوسته افکارش را از قوه به فعل آورد.(بالزاک)
-نویسنده دنیا دوست باش نه دنیا پرست خردمند.(چرچیل)
.... عاشقت شدم
دو آگاهي ؛ دو ذهنيت ؛ دو فرهنگ ؛دو بينش ؛دو روح ؛دو جنس ؛ دو نژاد ؛ دو رفتار ؛دو گفتار ؛دو سليقه ؛دو آرزو ؛ دو ظرفيت ؛ دو رويا ؛ دو تن ؛ دو ژن ؛ دو تيپ ؛ دو شخصيت ؛ دو غرور ؛ دو عشق ؛دو نفرت ؛ دو كينه ؛دو راست ؛ دو دروغ ؛ دو مننت ؛ دو حافظه ؛ دو ترديد ؛ دو تحميل ؛ دو گذشت ؛ دو استبداد ؛ دو والد ؛ دو مولود ؛ دو مهر ؛ دو خشم ؛دو زندگي ؛ دو تولد ؛ دو مرگ ؛ دو گل ؛ دو خار ؛ دو غنچه ؛ دو كوشش ؛ دو سلامتي ؛ دو بيماري ؛ دو غيبت ؛ دو حضور ؛ دو شكست ؛ دو كاميابي ؛ دو فهم ؛دو تجربه ؛ دو فرياد ؛دو شادي ؛ دو غم ؛ دو صورت ؛ دو معني ؛ دو برداشت ؛ دو عينك ؛ دو صدا ؛ دو عقيده ؛ دو خدا ؛ دو باور ؛ دو اضطراب ؛ دو نگاه ؛ دو طفل ؛ دو بالغ ؛ دو پير ؛ دو ژست ؛ دو ثروت ؛ دو فقر ؛ دو آشتي ؛ دو تحصيل ؛ دو زندگي ؛ و ... دو دو مي باشد.-(و براستي او اينچنين مرا در تكامل چرخه ي ؛ هستي ام ياري مي رساند)-

و كار زير را با نام -عاشقت شدم - از تفكرات يكي از دوستان بسيار خوبم به نام -الف ؛ د - البته بعد از كسب اجازه از محضر اين دوست بزرگوار قديمي دوران دانشگاه ؛ تقديم مي كنم به همسر مهربانم ؛ كه اميدوارم به لطف پروردگار متعال بتوانم در كنار او تمامي زواياي اين پيوند را تا هنگام مرگ تا سرحد كمال؛ تجربه كنم.
فصلي پر از قناري و سار عاشقت شدم.
فصل ترانه - سيب - انار - عاشقت شدم.
موسيقي مقامي - ملودي گل انار ؛
همراه با نواي دو تار عاشقت شدم.
باراني ات كه ريخت و ديدم كه ميوه ي
پيراهنت نشسته به بار ؛ عاشقت شدم.
با يك دوچرخه پشت سرت ؛ يا قدم زنان
گاهي پياده - گاهي سوار - عاشقت شدم.
هر روز در مسير -"تو از راه مي رسي"-
بر پوست درخت چنار - عاشقت شدم.
را كنده ام كه دامن اين شهر پر درخت
پر گشته از هزار هزار -"عاشقت شدم"-.
نرگس - شراب چشم تو خوردم تلو تلو
هي دختر هميشه خمار ؛ عاشقت شدم.
حالا كه روز اول تير است ؛ يادم است
در روز درگذشت بهار؛ عاشقت شدم.
تو گريه كرده بودي و من گريه كردمت
در پرسه هاي شاليزار ؛ عاشقت شدم.
ورق پاره هاي گذشته
سه مطلب زير را تقديم ميكنم به روح دوست عزيز دوران دانشجوي ام-(اكبر)- و در نهايت كار چهارم را با نام پاييز از خود او برايتان مي نويسم:
------------------------------------------------------------
۱-
ديروز در شهر جنازه اي ديدم ؛ كه تازيانه مي زدند.
جنازه اي كه سر نداشت؛ تنها به جرم بودن؛ مي زدند.
جماعتی را ديدم سرگردان؛ كه هي ؛ مدام آه مي كشند.
فردا اين جماعت خفته را ديدم؛كه به جرم آه كشيدن ؛ مي زدند.
-------------------------------------------
۲-
عيد آمد و عيدي گرفتند همه ؛
اما نه به تساوي.
عده اي مغز خشكيده ؛ عده اي گلوله ؛
اما نه به تساوي.
اين جماعتي كه من سخن راندم ز آنان ؛ همه مي ناليدند ؛
اما نه به تساوي.
گويي كه زيك مي پرسند اين خفتگان ؛ كه چه خبر است ؟
اما نه به تساوي.
-------------------------------------------
۳-
دیشب در بستر م ؛ جنین آماده تکامل را ؛به عشق بازی دعوت کردم.
و نطفه ام را در پستوی خانه مشغول به هرزه گی خویش؛ و بی اعتنا به همبستری ام دیدم.
آه خدای من ؛
مگر تو خدای فاحشه گان شهر آمون نیستی؟
مگر تو خود طعم روسپی گری در این تخت خون آلود را نچشیده ای؟
مگر تو خود ؛ زاییده همین تکامل هرزه گی در این پستو نمی باشی؟
پس چرا نمی توانی یکی چون خودت را بارور کنی؟
-----------------------------------------------------
۴-
شعر زیر از زنده یاد اکبر می باشد ؛ روحش گرامي و يادش شاد.
روزهايي كه از سماجت خود مي كاست
وزش بي شرم بادي
كه كاغذهاي بي اسم و رسم ولگرد را ... مي رقصاند
خش خش برگهاي زرد پلاسيده پارك مرده
قارقار كلاغهاي بد تركيب نكبت
روي سپيدارهاي پير
واژه های محزون پاييز
نميكت پيرمرد نشين سالهاي خوش
بازنشسته هاي خوش تيپ پيپ كش
بايگاني شده هاي ستون تسليت
كه اينك
نميكتشان قرق بنگ و حشيش جوان هاي اوباشي كه
بازوهاشان خالكوبي چاقوست
تيره روزي فرداي كودكان لوس و ننرمان را
گوشزد مي كند.
نفت
دو پول سیاه فروختم
هنگامیکه ؛ پدرم یک بسته اسکناس بود
و
مادرم ؛ نه چیزی جز آن
و من ؛ هنوز آدم نبودم.
برگرفته از تفکرات م .س.

دیروز در درونم ؛
کودکی ام را پرسه می زدم ؛
و هی ؛ خودم را تکراری و بیهوده ؛
ورق می زدم .
و به یاد می آوردم ؛
دالانهای تنگ و تاریک ذهنم را ؛
که به هر پستویی ؛ سرک می کشیدند ؛
و می دیدم ؛
چوخه های اعدام را ؛
که مغز من ؛
بر نوک سرب گلوله های آنان چکیده می شد .
آه خدای من
سربازان نازیسم ؛
فریاد کمونیسم ؛
ایجاد صهیونیسم ؛
و حمله ی برق آسای امپریالیسم ؛
با پشتیبانی بی وقفه ی فئودالیسم ؛
و همه ؛
وهمه را ؛
وقتی خوب؛ در برگ ؛ برگ ؛ تمامی صفحات تاریخ ؛ می نگرم
- فقط و فقط- خون ؛
برهنگی ؛
غارت ؛
فقر ؛
جنگ ؛
کشتار دسته جمعی ؛
و
قبرستانهای کیلومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــری ؛
را به یاد می آورم .
اکنــــــــــــون
کشـــــــورم را ؛
خــــــــودم را ؛
نگرشــــــــم را ؛
می بینم .
که چه بیرحمانه ؛
اینچنین روسپی وار ؛
تن به آبستن حوادث داده است ؛
و آن گاه ؛ هستی ام را ؛
در سنگلاخ های ؛ کویرم ؛
گم می کنم .
و چشم می دوزم ؛
بر مردارهای سیاه و کثیف ؛
و آرزو می کنم ؛ که روزی را ببینم ؛
که دگر ؛
نفــــــــــــــــــــت ؛
را نبینم .


